دوچرخه طلایی
موضوع: رمان نجوان با شخصیت نوجوان که گرفتار مسائل غیر قابل حلی شده اند و برای حل آن معضل نیاز به الگوی و معیاری دارند که در داستان الگویی عالی پیدا کرده و با کمک از آموزه های آن الگو راه درست را انتخاب نموده و معضل پیش آمده را حل می کنند.
بخش تبلیغی کتاب:
در این کتاب نویسنده با زیبایی، جهانی نوجوانانه خلق می نماید
که در آن چند نوجوان پسر تصمیم می گیرند بخش هایی از زندگی فردی الگو، خاص و در یک کلام درجه یک و باورناپذیر برای دنیای امروز
را برای هم شاگردی هایشان در یک نمایش مدرسه ای اجرا کنند
اما در این بین مشکلی عجیب برای بازیگران آن نمایش رخ می دهد و دست کارگردان نوجوان در پوست گردو می ماند
و اتفاقاتی عجیبتر در ادامه سیر داستانی کتاب به وقوع می پیوندد. بدیهی است برای دانستن بقیه ماجرا که چطور این مشکل ها حل می شود باید کتاب را خواند.
قیمت : 160,000 تومان
امتیاز محصول:
امتیاز 0 از 5
ویژگی محصول :
ژانر/ سبک:
نويسنده:
شابک:
تعداد صفحات:
طراح جلد:
مدیر طرح:
چاپ:
شمارگان:
تصویرگر:
مشخصات کلی
مگر میشود؟ یعنی یک هفته تمرین و ذوق و شوق دود شد و رفت هوا! انگار چیزی مثل میخ داغ، وسط فکر و خیالهایم کوبیدهاند. زبانم چسبیده به سقف دهان و نمیتوانم حرف بزنم و بپرسم چرا با آیندهی هنری من بازی میکنید. من برای این اجرا کلی زحمت کشیدم.
- پای رضا باید حداقل یه ماه توی گچ بمونه!
گیج میشوم. چرا قطرهچکانی خبر میدهد. آب دهانم را قورت میدهم و با صدای دورگهای که هروقت گیج میشوم ازم درمیآید میگویم: «اووو یک ماه! مگه چی شده؟»
یک عالمه اصطلاحات پزشکی را که سر سوزنی از آن سر در نمیآورم، پشت سر هم ردیف میکند. دستهایش را بالا میبرد و تمام تلاشش را میکند تا به من حالی کند چرا پای رضا باید یک ماه در گچ بماند. میدانم که میخواهد از عمق ناراحتیام بکاهد؛ اما از دلِ من چه خبر دارد. مگر عمق ناراحتی من قابل اندازهگیری است!
- حالا من چه خاکی تو سرم بریزم! چرا پاش شکسته آخه!
- ببخشید وقتی ماشین میخواست بهش بزنه، از شما اجازه نگرفت!
سلطان شروع میکند و از انواع خاک برایم میگوید. از حرص، نوک کتانیام را به زمین میکوبم. از پنجرهی اتاق، چشمم به جای خالی دوچرخهی رضا در گوشهی حیاط میافتد. آخر من از کجا یک نفر را پیدا کنم که با سوژهی نمایشم مو نزند و دوباره برایش توضیح بدهم ماجرا چیست. خودِ سلطان وقتی رضا را پیشنهاد دادم، تا او را دید، زد به شانهام و گفت: «ایول! خودِ خودشه!»
مثل آدمهایی که کشتیشان غرق شده، نفس عمیقی میکشم. سلطان دستبهسینه زل زده به من و سر تکان میدهد و چشمهایش را تنگ میکند. با اینکه چشمم اشک افتاده میتوانم واکنشش را ببینم.
- چیزی فراموش نکردی الان؟
نمیدانم منظورش چیست. دور و بر را نگاه میکنم. لابد کتاب و دفتری جا گذاشتهام. میخواهم بگویم با اجازه و از اتاقش بزنم بیرون که میگوید: «انتظار داشتم حداقل حالی هم از رفیقت میپرسیدی.»
لبم را میگزم و به مِنمِن میافتم:
- پرسیدم که. میخواستم الان با جزئیات بپرسم.
ابروهایش را بالا میدهد و میگوید: «انتظار داشتم اول برا دوستت ناراحت بشی، آه بکشی و به قول آقا نادر بگی تاسیان شد، تاسیان و بعد نگران وقت و انرژی که برای نمایش گذاشتی.»
- تاسیان؟
چند ثانیه مکث کردم. کلمهی «تاسیان» تا حالا به گوشم نخورده بود؛ نمیدانستم یعنی چی. پای دوستم شکسته و تاسیان شده؟! حتمأ یعنی ناراحتی و غصه. انگار تعجبم را میبیند که میگوید: «شما چند روز با هم تمرین کردین؛ حتی چند بار همسفره شدین. یادته براتون غذا گرفتم؟ یادت که نرفته! نون و نمک ما رو خوردی.»
- بله آقا. حواسم هست که نمکدون نشکنم.
درست میگوید. دو بار غذا گرفت برایمان. یک بار فلافل و یک بار هم یک بشقاب واویشکا که بیشترش را رضا خورد. میگفت سیداسماعیل خیلی خوشخوراک بوده. تا میگفتم تو از کجا میدانی، توی خودش مچاله میشد و چربی دور لبش را پاک میکرد و برای چند لحظه چیزی نمیخورد. بعد حرف را عوض میکرد و اصرار داشت این غذا خوردن در زیرپوستی بازی کردنش تأثیر زیادی دارد. از تذکر سلطان شرمنده میشوم. چرا زودتر از حال رضا نپرسیدم. یکدفعه چیزی به ذهنم میزند:
- ببخشید آقا، چرا خود رضا بهم پیام نداد که پاش شکسته؟ رفیق به رفیق نباید بگه؟
مکث میکند. سرش پایین میآورد و دست به پیشانی میکشد.
- اون یه بحث دیگهست. لابد نتونسته اطلاع بده یا شایدم دلش نیومده بگه.
میخواهم بپرسم «چطور توانسته به شما بگوید» که پشیمان میشوم.
- حالا حالش چطوره؟ میشه ببینمش؟
سلطان از پنجره به حیاط زل زده. رد نگاهش به جایِ خالی دوچرخهی رضا میرسد. سؤالم را تکرار میکنم. با صدای گرفتهای میگوید: «فعلاً که بیمارستانه. شما خودت به خانوادهاش زنگ بزن و حالش رو جویا شو.»
نمیدانم چرا جواب سربالا میدهد و نمیگوید چه شده! حال و حوصلهی خانه رفتن ندارم. همهجوره حالم گرفته است. این روزها بهزور ما را از مدرسه بیرون میکردند و دوست داشتیم توی نمازخانه تمرین کنیم. سلطان هم فهمیده کار من گیر است؛ هی تکرار میکند:
- میخوای لغوش کنیم؟
- لغو!
گیر داده برنامه لغو شود. انگار از خدا میخواهد همه چیز تمام شود و به کارهای دیگرش برسد. میگویم: «سلطان!» و زود حرفم را میخورم:
- آقای سلطانی! من که به شما گفتم چقدر گیرم و باید این کارو هر چه زودتر انجام بدم. عقب بیفته امتحانات شروع میشه...
نمیدانم اولین بار کدام دانشآموزی تخم سلطان را توی دهان همهی بچهها به غیر از بچهمثبتهای مدرسه کاشت. اصلاً به اینکه اسمش را چه صدا کردم، توجهی نمیکند و شانه بالا میاندازد.
- تصمیم با شماست. میخوای صبر کنیم تا رضا هم خوب بشه. اینطوری رفاقت شما هم ثابت میشه.
طوری گیر داده به رفاقت من و رضا که آدم شک میکند پای رضا نشکسته و سلطان همه ی این چیزها را سرهم کرده تا میزان رفاقت ما را بسنجد
طوری گیر میدهد به رفاقت من و رضا که آدم شک میکند پای رضا نشکسته و سلطان همهی این چیزها را سرهم کرده تا میزان رفاقت ما را بسنجد. انگار «سلطان» را شنیده که زیرچشمی نگاهم میکند. لبخند میزنم. لبخندی که هرکس از آن طرف ببیند، میفهمد لبخندم از خانوادهی نیشخند است. از سوتوکوریِ راهرو حالم بیشتر گرفته میشود. هیچ وقت راهروی مدرسه به جز روزهای امتحان اینطور ساکت نبوده. به جای مسیر مستقیم به سمت درِ خروجی، راهم را سمت پلهها کج میکنم و به طرف نمازخانه میروم. جایی که تمام این ده روز طلاییِ زندگیام را آنجا سپری کردم. از جان مایه گذاشتیم. دیوار را رنگ زدیم. پردههای خاک گرفته را بردیم خانه و شستیم. فقط یک روز جمعه چند نفر جمع شدیم مدرسه و موکتهای پر از خاک و لک دوغ و نوشابهی نمازخانه را بردیم توی حیاط و حسابی شستیم. تمام تابلوها و طاقچهها را گردگیری کردیم، خاک کتابهای کتابخانه را گرفتیم و منظم توی قفسهها چیدیم.
تمام تابلوها و طاقچهها گردگیری و کتابهای کتابخانه خاکشان گرفته شد و منظم داخل قفسهها چیده شد. نمازخانه را طوری کوبیدیم و مرتب کردیم که بچهها گوشمان را پر کردند که اجرای نمایش همهاش نقشه است و سلطان میخواهد با این ترفند نمازخانه را تمیز کند. حتی بارها تیکه انداختند و کنایه زدند که بقیهی جاهای مدرسه از آبدارخانه گرفته تا انبار و گوشهی حیاط به نوبت، سالن اجرای نمایش میشوند تا آنها هم سروسامان بگیرند. مثل کشورهایی که جام جهانی برگزار میکنند و به خاطرش چندین زمین ورزشی و ورزشگاه ساخته میشود؛ سلطان هم میخواهد نمازخانه را نونوار کند.
درِ نمازخانه مثل همیشه غیژ صدا میدهد. قرار بود رضا با خودش روغن بیاورد و لولایش را چرب کنیم تا دیگر ناله نکند. چشمم به علامت پنجهی روی دیوار روبرو میافتد. به تعداد انگشتان دو دست علامت پنجه روی دیوار حک شده. چقدر سر همین حرصوجوش خوردیم. کیوان من را به سینهی دیوار چسبانده بود و رضا با هزار زور و زحمت او را از یقهام جدا کرد. رفاقت را در حقم تمام کرد. جوری میخواست حساب قلدر را بگذارد کف دستش که انگار به خودش زور گفته. حتماً باید بهش زنگ بزنم و بروم عیادتش. دست به دیوار میکشم تا زبریِ جای پنجهها را روی دیوار حس کنم و سختی آن روز یادم بیاید.
با صدای سلطان به خودم میآیم.
- زانوی غم بغل گرفتی؟ حالا چی شده مگه؟ زندگی همینه. درست اونجایی که باید اتفاق خوبی بیفته، یه داستان شروع میشه و همه چیز یه جور دیگه میچرخه. تو باید ببینی قهرمان داستان خودت میشی یا نه!
توی ذهنم تکرار میکنم:
- قهرمان داستان خودم بشم!
سلطان از بیرون به قضیه نگاه میکند و میگوید لنگش کن! دوست دارم بهش بگویم: «به قول خودت، بیا پات رو بذار تو کفش من؛ بعد اظهار نظر کن.» انگار میخواهد چیزی به من بگوید و دستدست میکند. لابد اخمم را میبیند که ادامه میدهد:
- فکر میکنی من نباید به مدیر و مدرسه و منطقه جواب پس بدم؟ به خاطر فکر و ایدهای که صرف این کار شده و ممکنه به نتیجه نرسه. فکر میکنی فقط خودتی که باید کارِت راه بیفته. باز تو نباید به کسی جواب پس بدی. شد شد، نشد هم نشد.
حرصم گرفته. توی دلم میگویم: «آقای شد شد، نشد هم نشد، منم برای خودم دل دارم. به خودم که باید جواب پس بدم. باید به برنامهای که برای خودم چیدم برسم. اگه دیر بشه، از مهلت بقیه چیزها هم جا میمونم.» برای تمام این چیزها زحمت کشیده بودیم و خون دل خورده بودیم. حالا نمیشد راحت کوتاه بیایم. برای محل اجرا قرار بود با چند تختهی چوبی سروتهش را هم بیاورند. ولی تختهی چوبی برای یک هفته اجرا کار بادوامی نبود. با کمک و همفکری همین سلطان، ترجیح دادیم با آجر کار را ببندیم تا استاندارد باشد. دو تا پلهی کوتاه هم دو طرف سکو گذاشتیم و یک کار حرفهای تحویل دادیم. برای تکتک اجزای کار فکر کردیم. حالا کوتاه آمدن و لغو برنامه کار راحتی نبود. از پنجرهی نمازخانه به گوشهی حیاط دوباره جای خالی دوچرخه را میبینم. لابد دوچرخه توی تصادف داغان شده و چیزی ازش نمانده. حوصلهی اینکه بپرسم کجا تصادف کرده هم ندارم.
و ....
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.