یک و ده دقیقه

موضوع: روایت روزهای آخر، سخت و دردناک دانشمند شهید هسته‌ای گیلانی(آستانه اشرفیه) محمد رضا صدیقی صابر و خانواده اش
بخش تبلیغی کتاب:
مگه میشه مگه داریم !!!
روایتی شنیدنی اما دردناک از روزگار تلخی که بر دانشمند هسته ای گیلانی گذشت.
آره دانشمند شهید هسته ای گیلانی
شهید دکتر محمدرضا صدیقی صابر
شما هم قسمتی از کتابش را بخوانید:
در موقعیت ما صدای پرنده به وضوح شنیده می شد.
سپیدرود موجبات نگرانی می شود.
یکی از نیرو ها به ساعتش نگاه می کند. جندین ثانیه از ساعت یک و هشت دقیقه گذشته که او صدای موتور هواپیما را می شنود.
همه نگران هستند‌. خیلی طول نمی کشد که صدای چند انفجار سنگین از دور شنیده می شود.
بسیجی دوباره به ساعتش نگاه می کند. ساعت یک و ده دقیقه است.

قیمت : 100,000 تومان

امتیاز محصول:

امتیاز 0 از 5

جلد:

ویژگی محصول :

ژانر/ سبک:

نويسنده:

شابک:

تعداد صفحات:

طراح جلد:

مدیر طرح:

چاپ:

شمارگان:

مشخصات کلی

دو سید و دو سیده در خانه داشت و حتماً روز عید غدیر خانه شلوغ می‌شد. اهل فامیل و آشناها برای عید دیدنی می‌آمدند و باید از آنها پذیرایی می‌کرد. سید محمدرضا که مثل همیشه سرش شلوغ بود و وقت کافی برای کمک به او نداشت. بعد از اینکه آمریکا سید محمدرضا را تحریم کرده و کلی داستان پیش آورده بود خودش هم دوست نداشت او را برای خرید و کارهای خانه در معرض خطر قرار بدهد.

زهرا بیشتر کارهای خانه را خودش انجام می‌داد و همیشه دل‌نگران محمدرضا بود. با اینکه محمدرضا شرایط را به سمتی نمی‌برد که باعث اضطراب همسرش شود ولی از چندین سال پیش، بعد از ترور دانشمندان هسته‌ای همیشه فکر و ذکرش امنیت همسرش بود. شهادت دکتر شهریاری، دکتر مسعود علی‌محمدی و داریوش رضایی‌نژاد از یادش نمی‌رفت و نگرانی لحظه‌ای رهایش نمی‌کرد.

با خانواده شهدای هسته‌ای رفت‌وآمد می‌کردند. زهرا خوب می‌دانست که رابطه همسرش با این شهدا بسیار نزدیک بوده و به همین خاطر هر وقت صحبت از ترور دانشمندان هسته‌ای می‌شد نگاهش فقط به آسمان بود. بعد از شهادت دکتر محسن فخری زاده نگرانی‌های زهرا بیشتر هم شد ولی محمدرضا چنان باآرامش رفتار می‌کرد که گاهی زهرا اصلاً خطر را فراموش می‌کرد البته این حالت فقط مختص زمانی بود که همسرش در کنارش حضور داشت. در کنار محمدرضا هیچ خطری او را نمی‌ترساند حتی جوخه‌های ترور اسرائیل که شهید فخری زاده، دوست و معلم همسرش را ناجوانمردانه به شهادت رسانده بودند.

زهرا آن روز جمعه را خوب به خاطر می‌آورد. یک روز آرام که محمدرضا حسابی مشغول بازی با محیا کوچولو بود ولی به یکباره تلفن خانه به صدا درآمد و همسرش به بهانه کار با شتاب از خانه بیرون زد. زهرا از پنجره نگاه کرد. ماشین به دنبالش آمده بود. با خودش فکر کرد که شاید مشکلی کاری پیش آمده باشد که به دنبالش آمده‌اند ولی وقتی زیرنویس شبکه خبر را خواند متوجه ماجرا شد و اضطراب باز هم به سراغش آمد.

«محسن فخری زاده یکی از دانشمندان برجسته هسته‌ای کشورمان، عصر امروز جمعه در آبسرد دماوند به‌وسیله انفجار و شلیک، مورد سوءقصد قرار گرفت»

دیروقت شب زمانی که محمدرضا به خانه آمد ناراحتی در صورتش موج می‌زد. زهرا چیزی نپرسید و محمدرضا هم چیزی نگفت چون می‌دانست که همسرش در این لحظات بیش از هر چیزی به آرامش و سکوت احتیاج دارد. بعد از سال‌ها زندگی مشترک به حالات روحی او آگاهی داشت و وقتی می‌دید که بعد از نماز سر سجاده می‌نشیند و برنمی‌خیزد یعنی اینکه فقط خدا باید دلش را آرام کند. زمان برد تا محمدرضا از استاد شهیدش؛ دکتر محسن فخری زاده در خلوت با زهرا صحبت کند و از بزرگواری‌هایش بگوید. شهادت دکتر فخری زاده خیلی برای محمدرضا گران تمام شده بود.

دختر بزرگ خانواده سیده فاطمه تازه نوزده سال داشت و مثل پدر باهوش و خوش‌فکر بود. همان سال اول، هم‌زمان با دریافت مدرک دیپلم در رشته پزشکی دانشگاه اصفهان پذیرفته شد. دختر هم درست به‌مانند پدر تحصیلات دانشگاهی خود را از اصفهان آغاز کرده بود. حالا او را در فامیل «خانم دکتر» صدا می‌زدند. تازه ترم دوم را به پایان رسانده و مادر با آمدنش از اصفهان بیشتر احساس آسودگی می‌کرد. پسرش سید حمیدرضا دو سالی با فاطمه تفاوت سنی داشت و تمام دغدغه‌اش دیپلم و کنکور و درس بود. زهرا هم تلاش می‌کرد تا فضای خانه را آرام کند تا او هم مثل سیده فاطمه در رشته دلخواهش پذیرفته شود. ته‌تغاری خانواده، سیده محیا فقط هشت سال داشت و به‌قول‌معروف حالا حالاها ور دل مادر بود.

زهرا علاوه بر خانه‌داری کارمند آموزش‌وپرورش هم بود. بعد از بیست‌وچند سال زندگی مشترک حالا در مدیریت هم‌زمان کارهای خانه و بیرون مهارت خوبی داشت. اگرچه به او فشار می‌آمد و خسته می‌شد ولی از عهده برمی‌آمد و راضی بود. زهرا خودش را خوشبخت می‌دانست و باوجود همه مشکلات امنیتی همسرش به آینده بسیار امیدوار بود. از زمان قبولی سیده فاطمه در دانشگاه شادتر هم شده بود و پیش خودش برای آینده دخترش حسابی برنامه‌ریزی می‌کرد. در خانواده و شهر پدری زهرا - آستانه‌اشرفیه- ازدواج را خیلی به تأخیر نمی‌انداختند. خود زهرا هم زود ازدواج کرده بود و حالا در چهل‌وپنج‌سالگی یک خانواده کامل داشت که از همه لحاظ به وجودش می‌بالید و در دلش همیشه قربان صدقه آنها می‌رفت.

 اهالی آستانه‌اشرفیه عرق، علاقه و باور زیادی به آقا سید جلال‌الدین اشرف علیه‌السلام دارند. شخصیت بزرگواری که کرامات فراوانی دارد و ملجأ و پناه مردم در آن سامان است. حرم و بارگاهش در میانه شهر آستانه‌اشرفیه قرار دارد و مردمان آستانه‌اشرفیه از لحظه تولد تا مرگ روز و ساعتی نیست که به ایشان ارادت نورزند. زهرا هم مدام برای سلامتی محمدرضا و فرزندانش به ایشان متمسک می‌شد:

- آقاجان! من سیدم – همسرم- را به شما سپردم! آقاجان از وقتی یک دختر کوچک بودم تا زمانی که ازدواج کردم و به تهران آمدم شما مراقب ما بودید آقاجان باز هم هوای ما را داشته باشید!

- زهرا جان چه می‌کنی؟ حواست کجاست؟ مردیم از گرسنگی!

زهرا با صدای محمدرضا از حال و هوایش بیرون آمد!

- همه‌چیز آمادست! بفرمایید آقا!

زهرا همه‌چیز را روی میز آمده کرده بود ولی شب جمعه‌ای به‌یک‌باره چنان در فکر و خیال غرق‌شده بود که یادش رفته بود اهالی خانه را برای خوردن شام صدا بزند.

آن شب زندگی بر روال همیشگی جریان داشت. زهرا برای روز شنبه -عید غدیر- تدارک کامل دیده بود. اسکناس تازه برای عیدی، میوه، شکلات و همه‌چیز مهیا بود فقط باید شیرینی می‌خرید که گذاشته بود صبح شنبه ترد و تازه تهیه کند تا پیش مهمان‌های خانه سرافراز باشد

- مامان برای من هم سکه گرفتی؟ دوستام میخوان بیان. باید بهشون عیدی بدم!

- الهی قربون سادات خانوم بشم! آره عزیزم! برای شما هم سکه گرفتم. تازه چند تا کادو هم گرفتم تا به دوستات بدی!

زهرا دخترش را در آغوش گرفت و بوسید. دختر زیبای مامان کلاس دوم را تمام و به کلاس سوم می‌رفت. از حالا برای جشن تکلیف سال آینده برنامه‌ها ریخته بود و قصد داشت در سفر به آستانه‌اشرفیه در تابستان از مادربزرگش بخواهد که برایش یک چادر سفید گُلگُلدار زیبا بدوزد. خودش هم می‌خواست کنار چرخ‌خیاطی مادربزرگ بنشیند و کمکش کند تا بعدها به بچه‌ها بگوید که من هم در دوختن چادر کمک کرده‌ام. سیده محیا خیلی شیرین‌زبانی می‌کرد و محمدرضا وقتی‌که خسته‌وکوفته از روزهای سخت‌کاری در دانشگاه به خانه برمی‌گشت با نوازش‌های شیرین دخترک انگار جانی دوباره می‌گرفت و پرتوان می‌شد.

آن شب جمعه جمع خانوادگی جمع بود و همه حال خوشی داشتند. حمیدرضا و فاطمه سربه‌سر محیا می‌گذاشتند و صدای خنده فضای خانه را پر می‌کرد. زهرا در خاطرش برنامه سفر و اقامت یکی دوهفته‌ای در آستانه را می‌چید و محمدرضا هم طبق معمول به کارهایش رسیدگی می‌کرد و شش‌دانگ حواسش آنجا بود.

- محمدرضا محرم نزدیکه‌ها؟

- می‌دونم زهرا جان! به امید خدا خودم رو میرسونم. شما زودتر برید یه حال و هوایی عوض کنید دو سه روز مونده به عاشورا خودم رو میرسونم.

- یعنی تنهات بذاریم؟!

محمدرضا با لبخند زیرچشمی نگاهی به همسرش کرد و گفت:

- مطمئن باش شام و نهار یادم نمیره!

محمدرضا خوب می‌دانست که زهرا تا برای چندین روز غذا آماده نکند به سفر نخواهد رفت. هیچ حرفی نزد تا هر کاری که می‌خواهد انجام بدهد و دلش آرام بگیرد. مهربانی‌های زهرا پایانی نداشت و در زندگی پرتنش کاری محمدرضا همیشه مایه آرامش بود.

شب جمعه کلی زمان برد تا سیده محیا بخوابد. انتظار عید غدیر او را به هیجان آورده بود و قصه‌های هر شبه مادر به‌راحتی او را به خواب نمی‌برد. مادر کلی داستان سر هم کرد و از خانه مادربزرگ برایش گفت تا اینکه بالاخره پلک‌های دخترک سنگین شد و خوابید.حمیدرضا و فاطمه تا دیروقت مشغول درس و مطالعه بودند. زهرا هم در آشپزخانه ظرف‌ها را می‌شست و تمیزکاری می‌کرد.

خاموش شدن چراغ‌ها و سکوت، خانه را به سمت آرامش خواب برد حتی ترافیک سنگین تهران هم آرام گرفته بود و دیگر صدای بوقی شنیده نمی‌شد. روز جمعه با حضور پدر و مادر حتماً بانشاط و به‌یادماندنی می‌شد. بازگشت سیده فاطمه هم مزید بر علت شده بود تا مادر غذایی خوشمزه بپزد و همه لذت ببرند. سیده محیا هم حتماً با شیرین زبانی‌هایش خانه را گرم محبت می‌کرد و خستگی یک هفته از جان همه به در می‌رفت. تا صبح زمان زیادی باقی نمانده بود. تا صبح جمعه بیست و سوم خردادماه سال هزار و چهارصد و چهار زمان آبستن وقایع بسیاری بود.

و .....

 . وزارت خزانه‌داری آمریکا روز یکشنبه بیست و یکم اردیبهشت‌ماه سال هزار و چهارصد و چهار از گسترده شدن لیست تحریم‌های ایران خبر داد. بر اساس تحریم‌های جدید وزارت خزانه‌داری آمریکا، «سید محمدرضا صدیقی» و «احمد حقیقت‌طلب» به لیست تحریم‌ها افزوده‌شده‌اند

ارسال دیدگاه

    هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.