نفرآخربازی
موضوع: روایت پسر نوجوانی به نام شهاب که به اسارت فضای مجازی و فرهنگ حاکم برآن درآمده است وجون از خانواده ای متدین برخواسته بر سر موضوع خرید موتوری به نام رخش ، جنگی بین این دو فرهنگ در ذهن او ایجاد شده و او راه فراری از این معضل نمی یابد که در نهایت به الگوی ایرانی می رسد و آن الگو راه درست از غلط را به او نشان می دهد.
بخش تبلیغی کتاب:
شهاب که پسری نوجوانه عاشق موتوری شده که تو اینترنت دیده و به هر دری می زنه تا بهش برسه ولی پدر و مادرش مخالف خرید موتورند.
حالا شهاب برای به دست آوردن پول این موتور که اسمش را رخش گذاشته می خواهد به هر طریقی که شده پول خریدشو به دست بیاره .
حتی با کارهای غیرقانونی مانند هک سامانه لیگ علمی آموزش و پرورش !!!
مگر این چه کتابیه که رازهای جنایی هم توش وجود داره ؟؟؟
آیا قراره اتفاقات بد و ناگواری براش بیوفته؟
آیا برخلاف میل پدر و مادر موتور رو می خره؟
اگه پدر و مادرش بفهمند که فرزند نوجوانشون قراره خلاف کنه چه کار می کنند؟
قیمت : 150,000 تومان
امتیاز محصول:
امتیاز 0 از 5
ویژگی محصول :
ژانر/ سبک:
نويسنده:
ويراستار:
شابک:
تعداد صفحات:
طراح جلد:
مدیر طرح:
چاپ:
شمارگان:
تصویرگر:
مشخصات کلی
نور صفحهی مانیتور بدجوری توی چشمم میزد. چند بار پشت سر هم پلک زدم تا سوزشش کمتر شود؛ اما فایدهای نداشت. نگاهم بین تصویر صفحههایی که باز کرده بودم، دو دو میزد. چشمم به صفحهی مانیتور بود و همهی حواسم به در. خیلی وقت بود که چراغ اتاق را خاموش کرده بودم و از اتاق پذیرایی هم صدایی نمیآمد. دیشب تا مرز دانلودکردن سؤالها هم رفتم و یکدفعه همه چیز به هم ریخت؛ اما امشب با همهی شبهای دیگر فرق داشت. خیلی راحتتر از آن چیزی که فکرش را میکردم، صفحهها پشتسرهم باز شد. کدهایی که هیراد داده بود، همهی قفلها را باز کرد. برای چند ثانیه به آخرِ کار فکر کردم و اینکه بالاخره اسمش تقلب بود و خلاف. هیرادی که همیشه توی مغزم راه میرفت، صدایش را بالا برد و با تشر گفت: «بچهها با رضایت خودشون پول رو وسط گذاشتن. بعدش هم، مگه شماها همهی این درسها رو نخوندین؟ پس دیگه چه مرگته؟ فقط میخوایم حدود سؤالها رو بدونیم، این که اسمش تقلب نیست؛ نمیخوای؟ همینالان بگو نه. نری عین بچه ننهها وسط کار زیرش بزنیها.»
حالا وسط کار که چه عرض کنم، آخر کار بودم. واقعاً وقتِ زیرش زدن نبود؛ مخصوصاً که هیراد پول را برای پیشپرداخت موتور داده بود. چراغهای موتور که جلوی چشمم آمد؛ نفس عمیقی کشیدم. این آخرین کلیک بود. هر طور که میشد لرزش دستم را کنترل کردم. قولنامهای که با بچههای لیگ نوشته بودیم کنار لپتاپ بود. نگاهم را روی امضاها و اثر انگشتهایشان چرخاندم. این موتور، تابستان همهمان را میساخت. هیراد سفارش کرده بود همه چیز را برای بچهها تعریف نکنم. میگفت اگر بفهمند پول موتور را از آنها گرفتهایم، مدعی میشوند و دو روز دیگر همه میخواهند صاحب موتور باشند. احساس میکردم بابا روبهرویم ایستاده و توی چشمهایم زلزده. مطمئن بودم اگر همه چیز را دقیق برایش توضیح میدادم، حرفم را قبول میکرد. اصلاً لپتاپ را برای همین خریده بود که من با همهی استعدادهایم وارد بازار کار شوم دیگر. من هم همین کار را کردم، منتها با روش خودم نه با روشی که بابا میگفت. بازارچهی دیجیتالی که سه ماه بود راه انداخته بودیم، در حد فروش همان چهارتا زنبیل و سفرههای حصیری دستبافت ننه جون بود که سود چندانی هم نداشت. خوشبینیاش بیشتر اذیتم میکرد. مطمئن بود که تا چند ماه دیگر به اوضاع مسلط میشوم و فروش را به اوج میرسانم؛ اما راهی که هیراد میگفت، خیلی راحت آدم را به پولهای بزرگ میرساند. پولهایی که میشد رویشان حساب کرد، آن هم برای خرید رخش سبزم. چشمهایم را بستم و موس را گرفتم. توی دلم بسماللهالرحمنالرحیم گفتم و شروع به شمردن کردم: «یک... دو...» صدای باز شدنِ در، بند دلم را پاره کرد. از عطری که توی اتاق پیچید، فهمیدم مامان در را بازکرده. چشمهایم را باز نکردم. ضربان قلبم به هزار رسید. از گوشهایم آتش بیرون میزد و نفسی که توی سینه نگه داشته بودم، بیرون نمیآمد. عطر یاس که غلیظتر شد، فهمیدم مامان نزدیکتر شده. در کسری از ثانیه چشمم را باز کردم و سریع انگشتم را روی دکمهی پاورِ لپتاپ گذاشتم. امان ندادم تا مامان حرفی بزند. دستهایم را به نشانهی تسلیم بالا گرفتم:
- داشتم درس میخوندم. باید برای لیگ علمی آماده بشم. به بابا قول دادم؛ مگه یادت نیست؟ شرط کردیم اگه برام لپتاپ بگیره، منم تو لیگ علمی رتبه بیارم. مامان، تو که میدونی...
به چشمهایش که نگاه کردم، همهی حرفها از یادم رفت. اصلاً حرفزدن از یادم رفت. صورتش توی قاب مقنعهی سفید و چادرنماز گلدار نورانی شده بود. هر چقدر زور زدم، هیچ کلمهای توی حافظهام پیدا نکردم. دهان باز میکردم؛ مثل دوران نوزادیام به اَدَ بَ دَ گفتن میافتادم. جای تهریشم که به اصرار هیراد تیغ کشیده بودم میسوخت؛ انگار ریشهی موهایم میخواست از آن سوراخهای ریز بیرون بزند. دستهایم را آرام پایین آوردم . تسبیح امالبنینش را توی مشتش گرفت و سرش را تکان داد:
- به بابات گفتم پای این چیزها رو به اتاق شخصی تو باز نکنه. اگه قرار بود کار کنی، با همون لپتاپ خودش کار میکردی دیگه. مگه درسهات رو تو کتابا ننوشتن که برای درس خوندن باید این رو روشن کنی؟ هر بلایی سرِ ما اومد، از وقت کرونا اومد. همون موقع هم به بابات گفتم لازم نیست گوشی شخصی داشته باشی؛ گوشیِ من بود دیگه.
لبخند می زد اما صدایش میلرزید و معلوم بود بغض گلویش را گرفته. در یک چرخش تا خودم را از پشت میز تحریر بیرون بکشم، سریع، قولنامه را روی زمین انداختم. مامان نیمنگاهی به زیر میز انداخت و همین که خواست حرفی بزند، دستم را روی شانهاش گذاشتم:
- قربون مامان خودم برم. چرا خودت رو اینقدر اذیت میکنی؟ حالا مگه چی شده؟ مگه با همین گوشی کارِ دایی رحمان رو راه ننداختم؟ کارهای بانکی ننهجون چی؟ چرا نمیخوای قبول کنی پسرت مردی شده برای خودش؟
مامان همین که سرش را چرخاند، پیشانیم را بوسید:
- مرد کلاس هشتمیِ من! الان وقت کارکردن و پول در آوردنت نیست. الان با خیال راحت بشین، دَرست رو بخون و شبها هم زود بخواب که صبح موقع مدرسه رفتن، برای بیدار کردنت مکافات نداشته باشم. دیروز با جرثقیل هم نمیشد بیدارت کرد. گفتم امشب بیام بهت یه سری بزنم که دیدم، بعله، برای همینه که صبح اینقدر خوابت سنگینه؛ تازه دمصبح میخوابی که نمیتونی بیدار شی. آخه چرا اینقدر سرت رو میکنی تو این ماسماسک؟
نگاهم را به سمت لپتاپ چرخاندم. از اسمی که مامان رویش گذاشته بود، خیلی خوشم نیامد. ماسماسک بیشتر به اسباببازیهای سمانه میخورد، نه لپتاپ من.
خواستم حرفی بزنم که دیدم مامان روی صندلی میزتحریر جاگیر شده. بدون اینکه خودم بخواهم، دستپاچه شدم و تندی پشت سرش ایستادم. منتظر بودم تا ببینم چه عکسالعملی نشان میدهد. متوجهی اوضاعواحوالم شده بود. فقط همه چیز را با دقت نگاه کرد و هیچ حرفی نزد. عادت داشت اینطوری آدم را گیر بیندازد. توی موقعیت که قرار میگرفت، خیلی آرام و مطمئن تا حد ممکن نزدیک میشد و طوری رفتار میکرد که آدم به کارهای نکردهاش هم اعتراف میکرد؛ اما تازگیها من هم یاد گرفته بودم در مقابل این استراتژیاش سکوت کنم و قبل از اینکه حرفی بزند، همه چیز را خودم لو ندهم. سکوت بین ما که طولانی شد، انگشتش را روی دکمهی پاور گذاشت. ناخودآگاه دستم را جلو بردم؛ همینکه سرش را برگرداند، سرِ جایم خشک شدم و دستم بین هوا ماند:
- چرا روشنش کردی مامان؟ تازه خاموشش کرده بودم.
مامان به صفحهی مانیتور خیره شد:
- میخوام ببینم تا این وقت شب که پایکار میشینی، به اندازهی قسط همین ماسماسک در میآری یا نه؟ خاله زهرا میگفت دوستاش چند تا سفارش جدید ثبتکردن؛ از ننهجون که پرسیدم، گفت چیزی بهش نگفتی.
چشم از صفحهی لپتاپ بر نداشتم. مزرعهی سبز ویندوز توی قاب مانیتور جا گرفت و با دایرهای که میچرخید تا صفحهی اولیه را بالا بیاورد، سرم تاب بر میداشت. اگر صفحهی لیگ علمی با سربرگ آموزش و پرورش بالا میآمد، کارم تمام بود. مامان همین امشب لپتاپ را زیر بغلش میزد و با خودش میبرد. بزرگترین اختلاف مامان و بابا سر همین چیزها بود. آن روز که بابا با جعبهی لپتاپ از در آمد تو، مامان صدایش را بالا برد و بابا هم با صدای بلند توجیهش کرد.
دایرهی چرخان، کارش را تمام کرد و مزرعهی سبزِ ویندوز، جایش را به عکس تمامرخِ موتور سبز که بهعنوان تصویر محافظ صفحه انتخاب کرده بودم، داد. مامان خیلی سریع سرش را برگرداند و گفت: «تصویر زمینهات رو عوض کردی؟ مگه عکس عمو مبین نبود؟»
دستم را به سمت موس بردم: «نه... یعنی چرا. عکس عمو مبین...» قبل از اینکه دستم به موس برسد، مامان موس را گرفت و کلیک کرد.
تکتک مهرههای ستون فقراتم تیر کشید و زانوهایم داشت خالی میشد. جز عکس نیمرخِ رخش سبز و آیکنهای کنار صفحه، چیز دیگری روی صفحه نبود. نفس راحتی کشیدم و سنگینیِ تن خستهام را به صندلی چرخان میزتحریر دادم. برای اینکه کم نیاورم و مامان مچم را نگیرد، انگشتم را به سمت آیکن بازارچه بردم:
- همینجاست. بازش کن ببینم ثبت سفارش شده؟ چرا من متوجه نشدم؟ فکر کنم باید یه بار دیگه همه چیز رو بهروزرسانی کنم.
مامان بدون اینکه سرش را برگرداند، زیر لب گفت: «چه سبز خوشرنگیه! اینکه من عاشق رنگ سبزم به تو هم ارث رسیدهها.»
رخش را میگفت و درست نمیدانستم باید چه عکسالعملی نشان بدهم. خواستم موس را بگیرم و بازارچه را باز کنم تا موضوع حرف عوض شود که دستش را کشید.
چشمهایم بدجوری میسوخت. با پشتدست، چشم راستم را مالیدم:
- مامان! نوبت چشمپزشکی گرفتی؟
مثل فنر از روی صندلی پرید و شانه به شانهام ایستاد:
- بعد من میگم لپتاپ شخصی برات زوده، بابات میگه نه. ببین چه بلایی سر خودت آوردی! قبل از اینکه این ماسماسک بیاد تو این خونه، چشمات ضعیف بود؟
بابا جوابش را داد:
- این ماسماسک هم نباشه، اگه آدم تا نصفهشب بیدار بمونه و توی تاریکی چیزی بخونه یا ببینه، به چشماش فشار میاد.
مامان خواست حرفی بزند که بابا ادامه داد:
و .....
در گویش گیلکی به مادر بزرگ ننه گفته می شود.
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.