عاقبت یک تصمیم

موضوع: داستان های کوتاه زیبا و خواندنی از شجاعت ها و دلاوری های نوجوانان در نبرد با دشمن متجاوز به خاک عزیز ایران اسلامی
بخش تبلیغی کتاب:
با کتاب نوجوان جدید آن هم با قلم نوجوان امروز همراه ما باشید.
صورت پهن و آفتاب سوخته اش خیس اشک بود.
مشتش را که روی قلبش فشار داده بود به سمت آسمان باز کرد و ناگهان پلاکی از دستش آویزان شد:
خدایا امانت رو بهت برگردوندم. ممنون که منو قابل دونستی.
مات و مبهوت به پلاک خیره شده بودم. خانم رضائی پلاک رو دونید و توی گردنش انداخت.
چشمانش را با گوشه‌ی روسری پاک کرد. دستش را به شانه‌ام گرفت و بلند شد:
یا الله خانما. امروز خیلی کار دارین. از روستا یه عالمه لوبیا رسیده، باید کنسروشون کنیم و...

قیمت : 110,000 تومان

امتیاز محصول:

امتیاز 0 از 5

جلد:

ویژگی محصول :

ژانر/ سبک:

نويسنده:

شابک:

تعداد صفحات:

طراح جلد:

مدیر طرح:

چاپ:

شمارگان:

تصویرگر:

مشخصات کلی

از پنجره‌ی اتوبوس به زمین چشم دوخته بودم و هنوز صدای دایی حشمت در گوشم می‌پیچید:

- از خر شیطون بیا پایین بچه! بابات می‌خواد بره، باشه بره؛ تو چرا موی دماغ شدی؟ اصلاً مگه اون‌جا جای شماهاست؟ اولاً، اگه بری تو رو اونجا راه نمیدن، دوماً، اگه راه بدن هم کاری از دستت برنمیاد.

دستم را زیر چانه‌ام گذاشتم و سرم را به پنجره چسباندم. حرکت اتوبوس که باعث می‌شد سرم به جلو و عقب در گردش باشد، همراه با پیچیدن صدای دایی در گوشم، روی اعصابم راه می‌رفت. سرم را بلند کردم و به صندلی تکیه دادم. صدای خُرخُر بابا بلند شده بود. آهسته صدایش کردم:

 - بابا، خوابیدی؟

سرش را به سمتم آورد:

- جانم مهدی؟

بُغضی گفتم: «می‌شه وقتی رسیدیم، یه کاری کنی منم باهات بفرستن خط؟»

چشمانش را باز کرد:

- شما اول باید دو ماه آموزش ببینی، بعد یه جا به کارگیری بشی.

سکوت کردم و با چهره‌ی درهم کشیده سرم را برگرداندم. نگران بودم اگر بابا تنهایی به خط برود، دایی حشمت هر طور که شده، به خاطر مادرم، من را به خانه بر‌گرداند. اینکه مدام به من می‌گفتند تو هنوز بچه‌ای، اصلاً برایم قابل هضم نبود. مگر من از سیداحمد چه کم داشتم؟ او با دوازده سال بچه نبود، بعد منی که سیزده سال داشتم بچه بودم؟

□□□

هرکس مشغول کاری بود و من یک گوشه روی زمین نشسته و به دیوار تکیه داده بودم.

- تو هم که مثل من کشتی هات غرق شده؟

سرم را بلند کردم و به پسر لاغری که بالای سرم ایستاده‌بود نگاهی انداختم:

- اوهووم. تو چرا؟

چهار زانو کنارم نشست:

- مامانم راضی نبود بیام اینجا.

- با صدایی که به سختی بیرون می‌آمد گفتم: «دقیقاً منم همینطور! اسمت چیه؟ چند سالته؟»

سنگ کوچکی را از روی زمین برداشت:

- اسمم خشایاره، هفده سالمه. تو چی؟

سنگ را به جلو پرت کرد. سنگ دو بار به زمین خورد و هوا رفت و کمی جلوتر روی زمین نشست.

- مهدی‌ام. تقریباً هم‌سنیم؛ یه سه چهارسالی پایین‌تر.

-  سرش را تکان داد و به صورتم خیره شد:

- بچه‌ی کجایی؟ امروز اومدی؟

نفسم را محکم بیرون دادم:

- اهل لاهیجانم. صبح رسیدیم.

با دستش به اتوبوس اشاره کرد:

- عه! رزمنده‌ها دارن اعزام میشن خط مقدم.

پریدم و دستپاچه گفتم:

- ببخش من باید برم.

بِه دو به سمت اتوبوس رفتم و بابا را آخر صف دیدم. دستم را دور گردنش انداختم و محکم بغلش کردم. اشک‌هایم بی‌اختیار روی صورتم جاری شد:

- منم می‌خوام باهات بیام بابا. قول بده دفعه‌ی بعد من رو هم با خودت ببری؟

دستش را روی سرم کشید و صورتم را بوسید:

- قوی باش بابا! سفارشایی که بهت کردم یادت نره‌ها. قبلا هم بهت گفتم، نیاز نیست حتما بری خط؛ همین‌جا پشت خط هم می‌تونی کمک کنی.

و .....

ارسال دیدگاه

    هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.