مرزهای فراموشی
موضوع: سهیل که در سنین نوجوانی است بدون اینکه بخواهد از موضوعی سر در می آورد که نباید حداقل در آن سنین به آن پی می برد و این فهم اورا مجبور می نماید که سفری پیش بینی نشده و پر از عجایب را شروع نماید و تغییر هویت و سرنوشت خویش را در گرو این سفر وانهد. .
بخش تبلیغی کتاب:
ر آنجا، روی سردی کاشی های اتاق، زیر نور قرمز چراع خواب، سهیل برای اولین بار تصمیمی گرفت.
تصمیمی که نه مادرش می فهمید،نه خواهرش.
تصمیمی از جنس همان پوتین هایی که در تاریکی زیرزمین مانده بود؛
خاموش؛
اما آماده رفتن.
صبح که شد، نور سرد و خاکستری از لای پنجرهی نیمه باز وارد اتاق شد.
سهیل هنوز با همان لباس های پارهی مد شده و ژولیده از دیروز، گوشهای نشسته بود و چشم هایش از خواب پر و فکرش از دفترچهی پدر خالی نمی شد..
قیمت : 140,000 تومان
امتیاز محصول:
امتیاز 0 از 5
ویژگی محصول :
ژانر/ سبک:
نويسنده:
شابک:
تعداد صفحات:
طراح جلد:
مدیر طرح:
چاپ:
شمارگان:
تصویرگر:
مشخصات کلی
روی تاب حصیری لمداده بود. دمپایی لا انگشتیاش ازپاافتاده و گوشیاش را مثل لقمهی ناتمام، چسبانده بود به دهان. یکطرف بلوزش داخل شلوارک گیرکرده بود و طرف دیگرش مثل لباسی رویبند رخت تاب میخورد. آهنگ رپ از گوشیاش بیرون میریخت؛ چیزی بین شکایت و حرفهای قافیهدار.
نه به تاب نگاه میکرد، نه به آسمان؛ انگار فقط توی خودش بود. کسی نمیتوانست فکرش را بخواند؛ فقط گهگاه دکمهای را لمس میکرد و لبخند کجی گوشهی لبش مینشست؛ از همان لبخندهایی که بوی تمسخر میدهد.
آن روز خورشید مهگرفته، خودش را چسبانده بود به سقف آسمان و طوری میتابید که انگار با دهان باز نفس میکشید. بوی هندوانهی قاچشده، نم علف خیس و نای رطوبت از دم در خانهی بزرگ ته کوچه تا پیچ دوم بالا میرفت. صدای جیغ بچهها که گلکوچک بازی میکردند، با صدای دزدگیر موتوری که معلوم نبود مال چه کسی بود، درهم شده و میکوبید به پنجرههای باز خانهها.
در حیاط ویلایی بزرگ، باغچهای پر ازگلهای رنگارنگ و راه سنگفرش شدهای که به استخر بزرگ منتهی میشد، جلوهای خاص داشت.
پیشانیِ روستا همیشه مه داشت. حتی وسط تیرماه، صبح که میزدی بیرون، انگار پارچهای نمناک روی صورتت انداخته باشند. بوی رطوبت، برگهای آغشته به شبنم و صدای خروسِ حسنآقا که معلوم نبود چرا همیشه نیم ساعت زودتر از خروسهای بقیه میخواند، به صبحهای خانهی رعنا، جانی تازه میداد.
صدای سرفهی بلند سهیل، با آن گلوی گرفته و بم، در فضا پیچیده بود.
هوفی میکرد و دود سیگارش را حلقهای بالا میفرستاد.
لیلا که داشت زیر درخت انار، شیشههای مربا را پاک میکرد، از جا پرید:
- باز این شروع کرد... صبح به این قشنگی، این باید نفس ما روبند بیاره.
- ما...ما...ن. کجایی؟ بیا این عزیز دردونهتو جمع کن و الله دیگه نفس نداریم.
سهیل با سیگاری در گوشه لب، دستی به موهای ژل زدهی سیخ سیخیاش کشید وگوشهی دهانش کج شد.
- اووو... چته؟ مجبوری دور من پلاس شی؟ کی بشه بری زن اون حاجی کلهخراب بشی از شرت راحت شیم؟
لیلا اخم کرد و با تندی گفت:
- ببین سهیلخان، من اصلاً قصد ازدواج ندارم. میخوام درس بخونم!
سهیل خندید.
- آره جون خودت! قراره علامهی دهر بشی!
- میشم. حالا میبینی!
سهیل اینبار، با صدای بلند خندید. آنقدر بلند که صدایش رفت لای باد و برگ و رسید به آشپزخانهای که رعنا در آن با سماور زغالی، چای قندپهلو دم میکرد. لیوانها بخار گرفته بودند، مثل روزهایی که دلش میخواست فریاد بزند؛ اما فقط لب میگزید و سکوت میکرد.
رعنا آهی کشید. آهی از ته دل همراه با سرفههای همیشگی. از آنهایی که وقتی میآید، درودیوار خانه همدلشان میگیرد. از پنجره نگاه کرد به سهیل که حالا تکیه داده بود به تنهی درخت گلابی، با گوشی در دست و لبخندی بیمعنا روی لب.
با خودش زمزمه کرد:
– وای بهحال مادری که نتونه یه بچهی درست و درمون تربیت کنه. احمد ببین بیتو چه بلایی سرمون اومد. سهیل افسارگسیخته شده. دیگه زورم بهش نمیرسه.
چای را ریخت توی استکانهای کمر باریک، سینی را برداشت، رفت سمت حیاط. نگاهی به سهیل کرد و گفت:
- سینی رو بگیر از دستم. دیگه زبونم مو درآورده! بچه کی تو میخوای بزرگ شی؟ والله دیگه نایی برام نمونده! خیر سرم مرد این خونهای.
سهیل سر چرخاند سمت مادر، لبخندی با تمسخر زد:
- رعنا خانم، مادرِ من، همش تقصیر این دخترته! سربهسرم میذاره. والله من کاریش ندارم.
رعنا سینی را گذاشت روی تخت چوبی کنار حوض، چارقد سفید گلدارش را کشید جلوتر.
- سهیل بهت گفتم، سربهسر این دختر نذار. برو دنبال درس و مشقت. دست از این یللیتللی بردار. این سیگار چیه نوک انگشتت؟ من نمیدونم اگه ارث بابای بدبخت من نبود، الآن تو چیکار میکردی؟
سهیل سیگارش را دوباره روشن کرد. چشمغرهای طلبکارانه به مادر رفت و گفت:
– میخوای بگی من ولگردم؟ آره بگو خجالت نکش. فقط بلدی ارث باباتو به رخم بکشی. بعدشم هی میگی مثل پدرت شو. آخه مادر من، کِی من پدری به چشم دیدم، هاااان؟ از وقتی چشمباز کردم، شما رو دیدم و این لیلا غر غررو رو. شما هم هی توی اون زیرزمین نمور میری و معلوم نیست چی توشه که فقط گریه میکنی! بابا هزار بار دکتر میگه جای مرطوب واست سمه؛ اما گوش نمیدی. اگه به قول شما پدر، من و شما رو میخواست، حالا خیلی وقت بود برمیگشت. پس حتماً مرده. ول کن بابا تو رو خدا.
لیلا با صدایی بغضآلود؛ اما محکم گفت:
- اما اون بابا واسه یه چیز مهم رفته بود... واسه ما جنگید، واسه دفاع از وطن و آب و خاکمون. تو حق نداری در موردش اینطوری صحبت کنی؟
سهیل برگشت سمت خواهرش.
- جنگ؟ اگر خیلی مرد بود، نمیذاشت یه زن، بچههاشو با بیکسی بزرگ کنه... من مرد ندیدم؛ فقط یه خیال دیدم.
رعنا لرزید. سرفههایش شروع شد. اشک در چشمانش حلقه بست. سر چرخاند سمت درِ زیرزمین. نگاهش سنگین بود. مثل ساکتترین سیلی دنیا. حس جواب دادن به پسرش را نداشت.
بیکلام، برگشت سمت زیرزمین.
پلهها را یکییکی پایین رفت. دستانش لرزان بود، پاهایش؛ اما استوار. مثل هر شب، هرماه و هرسال.
نور اندک لامپ زرد، تابیده بود روی چمدان خاکگرفته؛ بازش کرد. لباس احمد، هنوز همانطور تاشده بود، خاکی، با خون خشکشده روی آستین چپ. یاد روزی افتاد که مجروح بالباس خونی به خانه آمد و آن آخرین دیدارشان بود.
عکس احمد، با آن لبخند همیشگی، هنوز لای قرآن بود. رعنا آن را میکشید بیرون، نگاهش میکرد، مثل کسی که منتظر باشد از عکس صدایی دربیاید. بعد، با بغضی که ته گلویش مانده بود، گفت:
- یادته احمد؟ گفتی زود برمیگردی... گفتی فقط یه مأموریت سهروزه است... حالا هجدهساله که من موندم با این بچهها که باباشونو جز از رو دیوار ندیدن. سهیل به حرفم گوش نمیده. از آیندهش میترسم. تو رو خدا یه ردی، یه نشونی بده تا تکلیف من و این دو بچه روشن شه.
با دو انگشت، گوشه چشمش را پاک کرد. دوباره مثل اینکه چیزی را بهخاطر بیاورد گفت:
- بچهم داره گم میشه احمد. اگه نباشی، اگه نیای، اگه دستمرو نگیری، من دیگه نمیتونم نگهش دارم...
همینطور که نگاهش بهعکس بود، بغضش ترکید و قطرهای اشک روی تصویر چکید. اشکی شبیه شبنم مانده از مه صبحگاهی.
زمزمه میکرد با یار گمشدهاش. سهیل، ناخواسته حرفهایش را شنید.
از دریچهی کوچک انبار، نجوایش به گوش پسر رسید. آهسته و شکسته، مثل گفتوگویی یکطرفه. صدایش میلرزید و با بغض میگفت:
- تو نمیدونی چهجوری بزرگ شدن... کاش میدیدیشون... کاش فقط یه بار...
سهیل گوشش را تیز کرد. صدای لباسهایی که روی تنِ بیجانِ چوبِ آویز افتاده بودند با اشکهایی که نمیخواستند پایین بیایند، قاطی شده بود. انگار اشیای بیجان هم ضربآهنگ داشتند. چیزی در دل سهیل قل خورد. کنجکاوی دست از سرش برنمیداشت:
- راز این زیرزمین چیه؟ چرا مامانم هرروز اونجا میره و بعد از ساعتها با چشمهای قرمز و پفکرده، بیرون میآد؟
بلند شد. گوشی از دستش افتاد زیر تاب. آهسته، به سمت پنجرهی زیرزمین رفت. بوی عطر قدیمی مردانه، مثل پیچکی که چنگ به دیوار زده باشد، از پلههای زیرزمین بالا میآمد. مادرش را دید که کنار چمدانی باز، پیراهن نظامی زیتونی و پوتینهایی که سالها پایی در آنها نرفته را در آغوش گرفته بود. کنارش، نامهای کهنه که از ماندگی زرد شده، روی زانو افتاده بود. سهیل میخواست چیزی بگوید؛ اما کامش خشکشد، انگار زبانش به سقف دهانش چسبیده باشد... صدایش را قورت داد؛ برگشت. نشست روی پلهی ایوان. دمپاییاش را پوشید؛ اما فقط یک لنگهاش را دید. سرش را بلند کرد. آن بالا، گوشهی ایوان، کلاغی ایستاده بود. با دقت به او نگاه میکرد؛ انگار که شاهد رازی باشد. سهیل همانطور که روی پله نشسته بود، تکیه داد به دیوار نمکشیدهی ایوان. چشمهایش خیره به حیاط؛ اما ذهنش همانجا، در زیرزمین، گیرکرده بود.
«پیراهن نظامی... چمدان... نامه...»
نفسش را از بینی بیرون داد. در دلش چیزی شبیه خجالت و کنجکاوی پابهپا میرفت. تا دیروز فکر میکرد پدرش مرده؛ همین، تمام. یک «شهید» مثل همهی پدرهای قابشدهی تهِ راهروهای مدرسه. نه بویی، نه حرارتی، نه حتی رد صدایی. فقط یک اسم خشک، آویخته به دیوار؛ اما حالا چیزی دیده بود که نمیفهمید:
- چرا مادر اینهمه سال، اون وسایل رو نگهداشته؟ چرا با یه پیراهن و پوتین، حرف میزنه؟ چرا اونقدر آروم گریه میکنه که هیچکس نشنوه؟
از ایوان بلند شد. سمت پلهی پشتی که به زیرزمین منتهی میشد، رفت با قفل قدیمی و زنجیر نازک زنگزده. دست به قفل نزد. زل زد به دستگیره. ناگهان مادر سرش را بلند کرد:
- اینجا چهکار میکنی پسر؟
و .....
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.