تاو (واژه گیلکی)
موضوع: این کتاب برادر و خواهری را روایت می کند که از داشتن پدر و مادر محرومند و از این رو معیارهایی برای تشخیص درست از غلط ندارند که در حین پیش آمدن معضلی بزرگ به یک صندوقجه راز آمیز برخورد می کنند که بعد از آشنایی با این صندوق ماجراهایی عجیب برایشان رخ می دهد.
بخش تبلیغی کتاب:
مادربزرگ همیشه می گفت: مه، پرده ای است میان ما و راز های زمین، هر صبح پایش را روی خاک حیس باغ می گذاشت، دست هایش را در آب سرد چاه می شست، لباس سفید محلی و جلیقه پشمیاش را می پوشید و با همان چارقد طرح دار و قصه های حریم و امان را برایمان تعریف می کرد.
قیمت : 170,000 تومان
امتیاز محصول:
امتیاز 0 از 5
ویژگی محصول :
ژانر/ سبک:
نويسنده:
شابک:
تعداد صفحات:
طراح جلد:
مدیر طرح:
چاپ:
شمارگان:
مشخصات کلی
سارا حس میکند زمان، شکل دیگری پیدا کرده؛ صبحی که با تپش قلب و اضطرابی عجیب از خواب میپرد، همه چیز در خانۀ قدیمی و باغِ غرق در مه، رنگی سرد و غریب دارد. هوای اتاق انگار سنگینتر شده و خیال او آرام نمیگیرد. امروز با تمام صبحهای پیش فرق میکند؛ حتی دیوارها بزرگتر به نظر میآیند و هیچ گوشهای نیست که ردِ مادر و بوی گرم دستهایش آنجا نمانده باشد.
او برای لحظهای کنار پنجره میایستد. هوای خنک به صورتش میخورد. حتی دلش نمیخواهد به آشپزخانه برود. مدام فکر میکند باید چطور خبر را به سهیل بدهد. هنوز میان واژهها میگردد تا جملهای بیابد که دل سهیل را نلرزاند.
امروز قرار است بعد از آنهمه سال، اتفاقی که همه منتظرش بودند رخ بدهد. سهیل هم حتماً تا فردا ظهر میرسید و هنوز از هیچچیز خبر ندارد.
سارا در دلش گفت:
«اگه مامان بود، حتما میدونست چه کاری باید انجام بدیم، با همون دستای گرمش که قبل از هر خبر، آروم روی شونهم مینشست.»
حالا او مانده با خانه، مه و این انتظار کشدار که هنوز تمام نشده است. سرش را آرام به شیشۀ سرد پنجره تکیه میدهد. خاطرهها یکییکی، روشنتر از همیشه در ذهنش جان میگیرند؛ یاد صبحهایی که مادر هنوز بود، همه دور صندوقچۀ چوبی جمع میشدند، باغ پر از رنگ و نور بود، او و سهیل با کودکانهترین امید، دنبال معنای روشنایی میگشتند.
سارا روی صندلی کنار پنجره نشست. چشمهایش را بست، صدای مادر را شنید:
«میبینی؟ بارون برگ رو زنده نگه میداره.»
همین که صدای باد را حس کرد، همه چیز دوباره از نو شروع شد؛ صحنهها، صداها و آنهایی که دیگر نبودند. کمکم همه چیز برایش واضحتر شد؛ بوی نمِ خاک از شکاف پنجره به اتاق خزید و با سرمای شیشه، گونهاش را بوسید. مه امروز، در ذهنش پردهای شد که آرام و بیصدا، لایههای سالیان را کنار میزد. چشمهای بستهاش دیگر اتاق سرد امروز را نمیدیدند؛ او در خانهای ایستاده بود که مادر هنوز در آن نفس میکشید؛ یادِ روزی افتاد که عطرِ دستهای مادر در لابهلای نقشهای روسریِ قدیمی، میراثِ واقعیاش را بیآنکه کلامی بر زبان بیاورد به او نشان داده بود.
سپیدهدمِ دیگری بود و من در خانۀ کوچکِ ماهچهر، حضورِ آفتابِ گریزپا را حس میکردم. مه، همانطور که مادربزرگ میگفت، پردهای نرم و رازآمیز بر باغ و بوتههای چای انداخته و قطرات شبنم روی برگهای خیس برق میزنند. هوای صبحگاهی، هنوز سنگین از عطر خاک نمدار و بوی دلانگیز چای دمکشیده، در ایوان پیچیده و به داخل خانه خزیده است. صدای باریک و آشنای خروس روستا، گویی از اعماق جادۀ خاکی میآید، هرچند هنوز ساعتی تا طلوع واقعی خورشید مانده است، اما زندگی در این خانه، در همین لحظات پیش از سپیده، حضوری ملموس دارد.
ماهچهر، با چهرهای که رد پای آفتاب و رنج سالیان بر آن نقش بسته، کنار صندوقچۀ چوبی اجدادی نشسته است. شالش، با طرحی قدیمی و رنگ و رویی که در گذر زمان کمرنگ شده، کج بر شانهاش افتاده است. دستانش که گویی تاریخ هزاربارۀ این خانه را در انگشتانش حمل میکند با نرمی و احترام، گوشۀ فرسودۀ صندوقچه را نوازش میکند. رگهای نازک دستش باوجود ظاهری شکننده، استواری و قدرتی پنهان را نشان میدهد؛ گویی تمام داستانها و خاطرات این خانه در همین رگها و استخوانها موج میزنند.
در مقابل او، من و سهیل، فرزندان دوقلویش، بیصدا روی قالیچهای نقشدار نشستهایم. من، دختری آرام با موهای بلند و قهوهای که چند تارشان همیشه از زیر روسری رنگورورفتهام بیرون میمانْد. چشمهایم برق میزد، ترکیبی از کنجکاوی و لجبازی بیصدا. پوستم کمی سبزه و گونههایم از سرمای صبح سرخ. پرانرژی و پرحرف، شیفتۀ نقاشی و خیالپردازی؛ بیشتر روزهایم به قصه ساختن و لمس رازهای ریز دنیا میگذشت.
سهیل، برادرم، لاغراندام بود با موهایی همیشه ژولیده و چهرهای آرام و متفکر. آن چشمهای مشکی و عمیقش همیشه نیمنگاهی جدی و غرق در رؤیا به بیرون داشت؛ انگار توی دنیای خودش پرسه میزد. بر خلاف من که پرهیجان و بیقرار بودم، او ساکت و درونگرا به نظر میرسید، اما میدانستم در دلش شوقی صمیمانه به طبیعت و همۀ چیزهای اطراف دارد. سهیل اهل حرفزدن زیاد نبود، اما نگاهش کاری میکرد که زندهترین احساساتش را بیهیچ کلمهای برایت بگوید.
فضای خانه، سرشار از آرامشی عمیق اما ملموس است. هر چیز در جای خودش قرار دارد و حضور مادر، بخشی از نظم ناگفتۀ زندگی روزمرهمان است: لیوان چای که گرمای خود را هنوز حفظ کرده و بر لبۀ کرسی چوبی قرار گرفته است. کتری که از شبِ قبل سروصدا کرده و روی چراغنفتی کوچک گوشۀ آشپزخانه، هرازگاهی نالۀ خفیفی سر میدهد. ردیف کیسههای چای که بوی تازگی و زندگی میدهند و کنار در ورودی چیده شدهاند و در نهایت، قاب عکس پدر که بر روی طاقچه، زیر شیشۀ بخار گرفتۀ پنجره، انگار در سکوت اتاق محو شده و حضوری رازآلود پیدا کرده است.
ماهچهر، همچنان خیره به صندوقچه، انگشتانش را بر چوب قهوهای و نرم آن میلغزاند. زمزمهای آرام از میان لبهایش بیرون میآید، همراه با نفسی عمیق که گویی هوای پر از خاطرۀ خانه را به درون ریههایش میکشد.
حضور مادر را حس کردم و سرم را از پنجره برگرداندم. صدای نازک و کنجکاوم سکوت را شکست:
«مامان، میتونم امروز دفتر نقاشیمو ببرم باغ؟ دلم میخواد نقاشی بکشم، از همین مه.»
ماهچهر با انگشتان نرمش موهایم را نوازش کرد. لبخندی محو روی لبانش نشست؛ لبخندی که تهِ دلم جا میگرفت و بوی دلتنگی را با خودش میآورد:
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.