عاشقی بورسیه نمی خواهد!
موضوع: روایت مردی دانشمند که به جای انتخاب زندگی در رفاه غرب زندگی در وطنش را بر می گزیند و درد و آلام را در آغوش می گیرد.
بخش تبلیغی کتاب:
یه خبرداریم چه خبری
خبر از زندگی فردی بزرگ که از کشورهای توسعه یافته بورسیه علمی داشته !!!
خوش به حالش
وای چه زندگی با حالی داشته
و روایت از این قراره که:
یک روز چند پاکت رسمی رسید که مهر پست بین المللی داشتند
آمریکا
انگلیس
و حتی فرانسه
همشون هم پیشنهاد بورسیه تحصیلی داده بودند .
مهندسی الکترونیک، سطح عالی اون هم با اقامت، با امکانات لاکچریو و...و... و...
یکی از دوستانش نزدیک شد و لبخند شیطنت آمیزی زدو گفت :
این یعنی یه زندگی بی دردسر ...
یه راه باز...،
آینده علمی ...
خوشبختی...
خوشبحالت
آیا میره ؟؟؟
آیا نمیره؟؟؟
قراره چه کار کنه؟
اما داستانی عجیب! براش اتفاق می افته که آدم ار تعجب می مونه و فقط می تونه بگه:
مگه میشه؟؟؟
مگه داریم؟؟؟
اگر شما هم مشتاقید که چه اتفاقی براش می افته فقط یه کار باید آنجا بدید و اون هم اینه که کتاب رو تهییه کنی و خودت بخونی
قیمت : 140,000 تومان
امتیاز محصول:
امتیاز 0 از 5
ویژگی محصول :
ژانر/ سبک:
نويسنده:
شابک:
تعداد صفحات:
طراح جلد:
مدیر طرح:
چاپ:
شمارگان:
صفحهآرا:
مشخصات کلی
به نقطهای خیره شد و یاد حرفهای مادرش افتاد؛ همان قصههای تکرار شدهای که بارها با شور و شوق تعریفشان میکرد. دلش میخواست دوباره مادر کنارش بود و با همان صدای گرم و مهربان، از گذشتهی دور برایش میگفت...
مه، نرم و آرام، روی شانههای سبز تپهها نشسته بود. آفتاب، کمجان و خجالتی، از لابهلای شاخههای سپیدار سرک میکشید؛ انگار هنوز دلش نمیخواست روز را آغاز کند. رودخانه، همانطور که همیشه بود، میغرید و صدای خشم وزندگی را در دل طبیعت میپیچاند. بالاتر از همهی اینها، شش کیلومتر مانده به شهر، خانهای بناشده بود؛ گِلی، بیادعا؛ اما پابرجا و استوار. پنجرهها رو به کوه باز میشد و بوی خاک نمزده با عطر چای تازه چیده شده در هوا پیچیده بود.
خلیفه جمیل، مردی بلندقد و چهارشانه با ریشی سیاه و مرتب، روبهروی خانه ایستاده بود. دستی به کمر زده، با نگاهی آرام و چشمانی پرخاطره به درخت فندق تازهنشا شده نگاه میکرد.
خاور خانم، چادرشب چهارخانهای را دور کمربسته با سبدی پر از نعنای تازه، از راه رسید و گفت:
_کاش قبل از بارون دیشب یه کم آب میدادی به باغچه، سبزیها تشنه موندن، بیزبونا.
خلیفه سر چرخاند و با لبخندی نیمهپنهان گفت:
_خداروشکر با وجود این بارون تشنه نمیمونن؛ نگران نباش زن.
بعد، نگاهش را به خانه انداخت؛ به همان دو اتاق گِلی که با دستان خالی و دلهایی پُر ساخته بودند. اتاقی برای خواب و یکی برای پختوپز. جایشان تنگ بود؛ اما خاور خانم میدانست چطور باید زندگی را شیرین کند تا شادی در خانهشان جریان داشته باشد. با همان قابلمهی آلومینیومی قدیمی، نانهای تنوری و ترشی سیر خانگی.
باد خنک صبحگاهی از دامنههای مهگرفتهی بالاده، روستایی در دل اسالمِ تالش، آرام میوزید و بوی تازگی را با خودش میآورد. آن روزها خبری از برق، آبلولهکشی و جاده نبود؛ خانهها نه حمام داشتند و نه حتی وسیلهی آسایش؛ اما دلها گرم بود. آنقدر گرم که سرمای کوه و نبود امکانات، در برابرش یخ میزد.
او، مردی از همان دیار، با قامتی کشیده و چهرهای آفتابسوخته، مردی اهل کار، بیادعا؛ اما با سری پر از خیال ساختن بود. خلیفهجلیل در همان حوالی، با خاور خانم، زنی صبور و پرتلاش از تبار زنان کوه و کشتزار، وصلت کرد. دختری زادهی تالش از خانوادهای اصیل.
او در کنار خاور، زندگی را با دستان خالی و دلی پر از امید آغاز کرد. همان روزهای اول، کنار رودخانه، گل و سنگ و چوب جمع میکردند. خاور دامنش را پر از سنگریزه و جمیل با پا، گِل را لگد میزد و میخندید:
-خاور! فکر کن این گِلها سرپناه بچههامونه، فردا توی همین خونه مینشینن. بازی میکنن، درس میخونن.
خاور هم خندید و گفت:
-اووو حالا کو تا اون موقع؟ فقط خدا کنه سقفش رو سرمون نیاد پایین، آقای مهندس!
جمیل لبخندی زد و با شوخی گفت:
-خانم عزیز تا چشم به هم بزنی، دوروبرت پر میشه از بچههای قد ونیمقد. بعدش هم اگه اوستا منم بلدم چی بسازم. حالا میبینی!
دو اتاق گلاندود، سرپناهشان شد. شبها صدای جیرجیرکها از درز دیوارها تو میآمد و سقف، انگار نفس میکشید.
خلیفه جمیل بعدها در ادارهی قند و شکر توالش استخدام و خیال خاور خانم از بابت خرج و مخارج زندگی راحت شد. هرچند رفتوآمد سخت بود؛ اما حقوق اندکی به خانه میآورد. در این میان، خاور خانم، بیهیچ شکایتی، زندگی را میگرداند. او با دستهای پینهبستهاش ستون خانه شده بود؛ نان میپخت، لباس وصله میزد و بچهها را تیمار میکرد.
وقتی اولین فرزندشان، کامل، به دنیا آمد، خاور بامحبت روی سرش دست کشید. رو به جمیل کرد و گفت:
-آقا نمیخوای اسمی واسه طفل بذاری؟
جمیل نوزاد را در آغوش گرفت. توی گوشش اذان گفت. بعد رو به همسرش کرد:
-خاور جان، زحمت این طفل رو تو کشیدی. اسمش با خودت.
خاور سرش را بالا گرفت، توی چشمهایش قدردانی و مهر میدرخشید.
-اسمش رو بذاریم... انشاءالله زندگیش کامل بشه. نظرت چیه؟
جمیل هم از انتخاب همسرش راضی بود. در جواب او گفت:
-هرچه شما امر کنید همونه خانم.
با تولد کامل، شادی به کلبهی محقرشان سرک کشید. روزها یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند. کامل روزبهروز بزرگ و بزرگتر میشد. کمکم، سیفالله و بعد هم فیضالله با فاصلهدو سال پشت سرهم به دنیا آمدند. خاور هر بار با تولد فرزندانش، نور امیدی بیشتر و روشنتر در دلش جوانه میزد و به زندگی امیدوارتر میشد. با عشق و شوق، بچهها را در آغوش میکشید.
چهارمین فرزند؛ اما فرق داشت. نازکتر و شکنندهتر، مثل برگ چای تازه؛ وقتی به دنیا آمد، جمیل نگاهش کرد ابرو بالا انداخت و با لحنی آرام گفت:
-این فسقلی... طفلک انگار نیقلیونه اینقدر لاغره. هی بهت گفتم اینقدر زحمت نکش و کمی استراحت کن. بیا تحویل بگیر اینم از بچه که شده پوست و استخون.
خاور با صحبت جمیل خندهاش گرفت. رو به او کرد و گفت:
نگران نباش آقا! الآن که پیچیده لای پتو. معلوم نیست که چاقه یا لاغر. بعدشم به قول مادرم، دختر هفت پوست میگرده. همچین تپل و زیبا بشه که باورت نشه.
جمیل نوزاد را در آغوش گرفت و گفت:
_ ان شاءالله عاقبت بهخیر و سفیدبخت بشه.
بعد هم گفت:
مهری از خداست این بچه! دیدی خاور خانم، همش میگفتی، پسرام خواهر ندارن. ببین چطور خدا صدای دلت رو شنید!
با شنیدن حرفش، لبخندی شیرینی نشست روی لبهای خشک و ترکخوردهی خاور.
جمیل در گوشش اذان گفت و نامش را «مهری» گذاشت.
مهری، چشمانی درشت و براق داشت، درست شبیه چشمهای مادرش. روزهای یکی پس از دیگری میآمدند و میرفتند. مهری کمکم همدم مادر شد و دلسوز برادرها. دستهای کوچکش خیلی زود عادت کرد به کار. از همان اول، انگار ردّ پاهای مادر را میدید و با آنها قدم برمیداشت.
خاور با لبخند میگفت:
_ دخترم یاد بگیر که زندگی صبوری میخواد، نه راحتطلبی و تنپروری.
مهری، بیصدا سر تکان میداد. گاهی کنار مادر مینشست، تکه پارچهها را به نخ میکشید و وصله میزد. لباسهای سیفالله و فیضالله را که دیگر کوتاه شده بود، به مهری میدادند. رسم خانههای روستایی همین بود. لباس پسرها به دختر میرسید، پیراهن و شلوار، همقد بچهی کوچکتر برش میخورد.
برادرها وابستهی خواهر شده بودند. مهری گاهی سبدی در دست میگرفت، به رودخانه میرفت و لباس میشست. بچهها چوب میشکستند، مادر خمیر ورز میداد و نان میپخت، پدر اداره میرفت و مشغول کار بود.
روزی مهری در حال کمک به مادر بود که جمیل وارد خانه شد. مهری سبد خالی را زمین گذاشته بود و داشت پیراهنی را وصله میزد. پدر نگاهی به دستهای ظریفش کرد، آهی کشید و رو به همسرش گفت:
_ زن چرا اینقدر به این بچه کار میدی؟ این زبون بسته که باد تندی بیاد میبردش. کمی تقویتش کن.
خاور هم نگاهش به مهری افتاد و گفت:
بابا چیزی نمیخوره. من چکار کنم؟ از صبح تا شب هم سر پاست و کار میکنه.
دلخوشی شبانهشان، یک رادیوی دو موج بود که با هر بار چرخاندن پیچش، صدایی پر از خشخش با پارازیتهایی شبیه دریایی طوفانی به گوش میرسید. برای شنیدن اخبار هم باید گوش تیز میکردند تا بشنوند. کلید رادیو همیشه دست جمیل بود. قانون نانوشتهای بود که هیچکس بدون اجازهاش حق نداشت، سراغ رادیو برود.
شبها که چراغ پیهسوز دود میکرد و شعلهی زردش بهزحمت از دل فتیلهی زرد بالا میآمد. جمیل همیشه کنار کرسی جا خوش میکرد، لحاف پشمی تا زیر چانهی بچهها بالا میآمد. همه با گوشهای تیز، آمادهی شنیدن قصهی پدر میشدند. گاهی سیفالله و فیضالله بر سر اینکه کدامشان نزدیک پدر باشد، دعوا میکردند و آرنج به پهلوی همدیگر میکوبیدند.
کامل؛ اما ساکت گوشهای دراز میکشید و گوش جان میداد به صحبتهای پدر. صدایش آرام از میان سکوت بیرون میخزید:
- امشب میخوام از کوراوغلی بگم... شیر دلی که دشمنرو به زانو درآورد:
- یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکس نبود. کلیلهودمنه دو تا روباه بودن...
مهری، چانهاش را به بالش میگذاشت و زل میزد بهصورت پدر. گاهی خوابش میبرد و صدای جمیل با رؤیاهایش قاطی میشد.
اما نه همیشه شبها شیرین بود و نه همیشه قصهها تمام.
گاهی بیماریهای واگیر، مثل سرخک، از دروازهی روستا عبور میکردند و خانه به خانه، پشت درها مینشستند. یک هفته هم نمیگذشت که تبولرز، سراسر روستا را فرا میگرفت.
خاور، قابلمهای پر از دمنوش بابونه و عرق نعنا گاهی هم سنبلالطیب روی چراغنفتی میگذاشت و حولهای خیس، روی پیشانی بچهها میگذاشت تا تبشان پایین بیاید.
همسایهها بیتفاوت نبودند؛ در نبود دکتر و دارو، دلگران هم میشدند و به هم کمک میکردند:
_خاور جان! تب مهری بالا رفته بود، نگران شدیم. الآن بهتره؟ اگه کاری داشتی، بگو. ما هستیم.
او گوشهچارقدش را به پشت بست. نفس عمیقی کشید و گفت:
_چیزی نیست خواهر... این درست مثل مادرمه، بیمار میشه؛ اما خداروشکر از پا نمیافته. لاغر و کمجون هست؛ اما ماشاءالله جون سخته.
و...
هیچ دیدگاهی برای این محصول ثبت نشده است.